...دخترم ، چرا وایسادی ؟ دیرت میشه ها ...

وایساده بودم اما به چی زل زده بودم که انقدر دل کندن ازش برام سخت بود ، یه سری سنگ سفید بود ، اما انگار تو همون چند تیکه سنگ یه نقطه بود که توش تموم زندگی این چند سالم از جلوی چشام رژه میرفتن ... چی میشد اگه دو ، سه روز کارم عقب میفتاد ؟ حس کردم خیلی کارای ناتموم دارم ...

آدم به هر چیزی عادت میکنه ، این یه قانونه ... یه قانون ...

دلم میخواست اما نتونستم ... دلم میخواست که به چیزی عادت نکنم ، دلبسته نشم ، وابسته نشم ، عاشق نشم ... نشد ... آدم بودم ...

میدونستم که دلم برا همه چی تنگ میشه ، برا همه ی دوستام ، برا همه ی محله هایی که توشون هزارتا خاطره برام تداعی میشن ، برای این شهر شلوغ ، برای خیلی چیزا ، همه چیز ...

- کجایی دخترم ، بیا خداحافظی  کنیم ، کجایی تو ؟...

چرا ، همینجام ، اما نمیدونستم این همه چیز هست که نخوام ترکش کنم ، نمیدونستم که هرچقدرم زندگیمو بدم دست عقلم اون ته احساسی هست که شاید حرف آخرو میزنه ، نمیدونستم که اینقدر اینارو دوست دارم ، نمیدونستم که انقدر عادت کردم ...

میدونم ، هزاربار گفتی که : آدم به هر چیزی عادت میکنه ، این یه قانونه ... یه قانون ...

چه قانونی ... اگه دستم بود ، اگه میتونستم ، عوضش میکردم ...

- بابایی ، بدو دیگه دیرت شدا ، دنبال چی میگردی ؟

هیچی بابا ، هیچی ... بذار دلم تنگ بشه ، بذار این سنگای سفید پاهامو سست نکنن ، بذار تموم نگفته ها رو فراموش کنم ، بذار باهات خداحافظی کنم ، بذار یه چیزایی رو یاد بگیرم... آخه آدم به خیلی چیزا عادت میکنه ، این یه قانونه .. یه قانون ...