1- 

وسط درس مقدمه ای بر ژنتیک، استاد با کلی دلیل و مثال می گه در فرآیند تکامل، هیچ رابطه ی بالاتر-پایینترای وجود نداره . روابط ساده تر- پیچیده تر هستن و ما همه در اجداد مشترک سهیمیم ... و ما همه در اجداد مشترک سهیمیم ... و ما همه در اجداد مشترک سهیمیم ...

بقیه ی درس رو نمی تونم گوش بدم. من چقدر اشتباه آموختم ... چقدر اشتباه آموختم ... چقدر اشتباه آموختم ...

2-

یه دوستی دارم خیلی تجلی زیباییه، خیلی دوسته، خیلی هنرمنده، خیلی خلاقه، خیلی باهاش راحتم، خیلی بی ادعاست، خیلی ازش درسای مهم یاد گرفتم، یاد می گیرم . یه تکلیفی رو که بهش دادم خونده و داره بهم نظر می ده، می گه جزییات رو می بینی اما بیشتر ببین. کاراکترها رو با جزییات درست کن، خلق کن نثرم رو دوست داره. از نثرم که تعریف می کنه بیشتر انرژی می گیرم. انرژی دیدن، تخیل، نوشتن، سفر، عشق، داستان، داستان، انرژی زندگی جاری.   همین طور که دارم آماده می شم قبل از این که ببینمش دارم سی دی "دوستت دارم"* رو گوش می کنم.. می ریم تو کافه ی پاتوق خوشمزه. سیبیل نداره. می گه دوست عزیزم احمدرضا احمدی یه جمله ی جالبی داره که همه ی شعرهای جهان عاشقانست، ولی وقتی از فیلتر سیبیل رد می شه سیاسی می شه. 

3- 

امروز خیلی باد میاد . از صبح که بیدار شدم، از پنجره زل زدم به عبور سریع ابرها و صدای باد تندی که امروز اصلن ازش ناراضی نیستم . "زندگی" با تموم وجودش توی گوشم آواز می خونه . که باید عبور کرد. باید بود. باید جاری بود.