شعر که می خونم، انگار یه هورمونی توم ترشح می شه از جنس دوپامین.

-----

آدمای خفن که می بینم انگار شیر یه هورمونی توم باز می شه از جنس دوپامین.

-----

جولیا و جولی، با بازی مریل استریپ یه فیلم شاهکار بود، از نظر این که من رو یاد ماهی ها عاشق می شوند انداخت و یاد خانوم گاف که ترجمان فارسی مریل استریپ بود از یه لحاظایی البته، ترجمان امیدش و خلاقیتش تو همون یه ساعتی که دیدمش.

درس زنان و فیلم اگرچه اونجورها که از اسمش برمیاد ، در مورد زنان و فیلم نیست ولی خیلی چیزا در مورد اقتصادهای خلاق و کارآفرینی ازش دارم یاد می گیرم و خیلی سوژه های زنده و باز برای تحقیق از جلوی چشمم رد می شه بعد از هر بحثی که تو کلاس مطرح می شه. تجربه ی بزرگ شدن در یک جامعه ی مردسالار سنتی در مقابل زندگی در جوانی در کشورهای غیر مردسالار نه آنچنان سنتی، یکی از فوق العاده ترین تجربه هاییه که بهش می تونم افتخار کنم مخصوصن وقتی تجربه های شگفت انگیزی رخ می دن که فقط و فقط به شرط وجود تجربه ی متضادش انقدر شگفت انگیز هستند برایم، به گمانم.

مدتیه به زیبایی تجربه های متضاد دارم نگاه می کنم. تجربه هایی که ادم مستقیمن شاید در خلقشون دست نداره ولی رخ می دن و حالا یا می شه از دستشون حرص خورد و جوش زد، کاری که یاد گرفتم انجام بدم، یا می شه بهشون نگاه کرد برای روز بعد . یادمه تو دوره ی لیسانس با یکی از پسرای دانشکده دعوام شد سر این که می گفت فوق لیسانس خیلی هم صروری نیست برا شماها و آخرش در این مدینه ی غیرفاضله ای که اسمش دنیاست کار رنا می رسه به بچه داری و آشپزخونه. چند هفته پیش ولی همین آقا رو دیدم که با دوست دخترش چه قدم های لاوطوری می زدن روبروی من. بعید می دونم اگر تجربه های متضادی از این دست نبودن، ترشح هورمون دوپامینم از بحث با پسرهایی که با علاقه ی زیبایی در مورد اقتصاد خلاق در جامعه و در قشر زنان حرف می زنند ، انقدر زیاد می بود.

آقای دکتر که بهشون ارادت فوق العاده دارم یه کتاب بهم دادن به اسم نقش ژن در شکل گیری شخصیت. که جالب بود ولی باهاش مشکل داشتم. اطلاعاتم خیلی کمه ! حالا دارم یه کم فلسفه ی علم می خونم که دقیقن بتونم بفهمم دیدگاهم در مقابل تجربه گرایی چیه، جهت گیری مهمیه. نه فقط در بنیان فلسفه ی زندگی، که اصلن بحث نظریه ی بازی ها هم بی این جهت گیری معنای عینی برام نخواهد داشت. ذهنم خیلی آشفتس از این که هنوز ارتباط بین زبان و ذهنیتم ضعیفه. قدرت بیانم سر مسائل اساسی هنوز خیلی ضعیفه، خیلی خیلی خیلی خیلی مطالعه لازمه . کلی سرنخ دارم و کلی مرجع های خوب برای راهنمایی، برای ادامه. ولی همین خودش بزرگترین نیروی محرکه و انگیزست، برای خواندن.. کاری که به صورت جدی چندسالی کنارش گذاشته بودم به دلیل اهمیت دادن زیادی به فردیتم : تجربه گرایی فردی، اینجا و آنجا، که کردمش و خوب کردمش. و حالا، آروم آروم، وزنه دوباره داره به حالت تعادل برمی گرده : سینرژی. سینرژی. سینرژی.

... تجربه های متضاد فوق العادن، روش خیلی حرف دارم. خیلی خیلی حرف دارم...