اون چمن ها، اون گربه های ولوی توی چمن ها، اون مجسمه های واقعن هنری که همیشه وادارم می کردن به زل زلیدنشون و آخر سر اونی که باهام بود خسته می گفت، بریم تو ؟ اون نیمکت های لعنتی دوست داشتنی، نشیمن گاه من در خیلی از معاشرت های گوگولی ترین زندگیم، تو سال های قبل، پنج سال، شش سال پیش ...  اون فضا، حالا می شه قتل گاه، جرمگاه. نمی شه، یعنی شد .. چقدر خوشحالم که نیستم که یه بار دیگه هوس اونجا رو کنم و نخوام برم، چقدر ناراحتم که اون عکس رو دیدم که مجرم بیچاره سرش رو گذاشته بود رو شونه ی زندانبان که ..  اصلن نمی دونم مجرم بیچارست یا نه. خانوم گدلر داره راجع به فلسفه و علم طبیعت انسان تو خونم حرف می زنه. خانوم گدلر، خواهش می کنم یه لحظه ساکت. خانوم گدلر خیلی بافرهنگه. دقیقن می دونه وقتی بهش می گم ساکت منظورم خفه شو نیس. منظورم اینه که وسط این علم یا فلسفه یا هرچیزی که داری ازش حرف می زنی، می خوام یه لحظه بی کلمه به اوج اون چیزی که تو اون عکسه سر روی شونست نگاه کنم. یعنی فقط سر روی شونه نیست. یه چیزای دیگه هم هست که ذهنمو مورمور می کنه. آقای فرایر هم اینجا هستن. آقای مهربون، قبول زحمت کردن تشریف آوردن و می خوان از نظریه ی ادبی حرف بزنن. انقدر خوب حرف می زنن که با خودم فکر می کنم اگر اینا حرفه پس من ساکت شم. اگر من حرف می زنم که پس اینا گوهر می بارونن بیرون. آقای فرایر هواسم رو پرت می کنه. حواسم رو هم همین طور. امروز خیلی هوا سرده. دلم نمی خواد از خونه برم بیرون. دلم می خواد بمونم تو خونه و با این آدما انگلیسی حرف بزنم . بیرون هوا خیلی سرده. منفی بیست و خرده ای.امروز نمی دونم اعصاب مغزم اتصالی کردن یا چی شده. همیشه تو این زیست شناسی و مغز شناسی و عضو شناسی واقعن ضعیف بودم. امروز نمی دونم چه جوریه که انگلیسی که حرف می زنم به آقای فرایر فکر می کنم. فارسی که حرف می زنم، جلوی چشمام رو عکس سر مجرم روی شونه ی زندانبان سیاه سیاه می کنه.