سخت است

 نباشی

و باشی

ساکت

آرام

بی صدا

وقتی کلمه ها، کلمه هایت، سیگارت های چهارشنبه سوری آخر سالم بودند

که آرام آرام ، مدام، زیر پاهایم ترق توروق می کردند

 در آن چهارشنبه های دور

آن چهارشنبه های مخصوص آخر سال

و جعبه ی سیگارت تمام که می شد

می دانستم که چهارشنبه سوری دیگری در راه خواهد بود

به زودیِ

پنجاه و دو هفته ی دیگر

که به سببش

تو

باز 

کلمه ها را آرام آرام

به ترق توروق وادار می کنی

بچه تر بودم هنوز

بیست ساله

و سخت نبود

که تو نباشی 

و باشی

پر از کلمه

---

کلمه ها اصلن ریسمان  من  بودند

که می خواستم چنگشان بزنم به جای ریسمان الهی ای که در گوشم وزوز میکردند بچنگم

و  چنگشان هم زدم با دست ، با پا، با چشم هایم

که دوستشان داشتی

و با لب هایم که دوستت داشتند

امان از این وزوزها

که به چه کارهایی وادارم می کنند

...

چهارشنبه سوری ها می گذشتند

و ترق توروق زیر پاهایم به راه بود

به سبب سیگارت هایی که تو می زدی

در فلسفه ات

در شعرهایت

در صدایت

 و گاهی با انگشت هایت روی ساز

که دوستشان داشتم

که دوستشان دارم

...

و آن سه شنبه

آن سه شنبه شبِ اولین 

که آخرینش در سال نبود

تو ولی چهارشنبه سوری را جلو انداختی

به سبب آخرین سه شنبه ی من در آن شهر

و

نارنجکی که در دست راستت بود را زدی

زیر پا ودستم نه

زیر صدایم

مردمک چشم هایم

زیر دلم

فلسفه ام

کلمه هایم

ریسمان کلمه ها پاره شد

سوخت

اینبار 

لب هایت را چنگ زدم نوازش وار

در آن سه شنبه شب آخر سال، من

در شهرمان، تهران

...

آن سال،

سال را به مسخره گرفته بودیم و سنت ها را

آن سال،

دو شب سه شنبه ی آخر سالم بود

سه شنبه شبی که برای اولین بار دیدمت

و سه شنبه ی هفت روز بعدش، سه شنبه غروبی که برای آخرین بار دیدمت

و تو به جای نارنجکی در دست چپت

آتش روشن کردی این بار

سه تارت بوی دود می داد

و صدایت بوی خوب چوب سوخته که کاش تمام نمی شد

و ما گرممان بود

و ما .. گرممان بود

شب شده بود و من باید می رفتم

و دود محله و خانه مان را گرفته بود