گذاشتم چند وقتی گذشته باشد تا بنویسم از این سفر. نه این که کمی قبل تر چیز دیگری می نوشتم نه، فقط می خواستم به این سفر فکر کنم. سفر به ایران، این بار، "برای من"، خیلی بهتر از چیزی بود که فکر می کردم.

1.

پروژه ی دکترایم است این ساده سازی دنیای واقعی، تعریف کردن تابع هدف های پیچیده ی غیر خطی واقعی در قالب مدل خطی ای که نرم افزارها و الگوریتم های مختلف برای حل مسائل بزرگ چند میلیون متغیری و چند هزار محدودیتی و بر پایه ی همین خطی بودن تابع هدف طراحی شده اند وکم کم به سمت پیچیده شدن و اضافه کردن محدودیت های واقعی بیشتر و شاید تابع هدف غیرخطی ای که به واقعیت نزدیک باشد، می روند. کل برنامه، تعریف کردن محدودیت ها و متغیرها و بعد نوشتن تابع هدفیست که هدفش  کمینه کردن چیز یا چیزهایی یا  بیشینه کردن چیز یا چیزهایییست. هدفش بهتر شدن چیزیست، یعنی اصلن فلسفه ی کل این بهینه سازی دینامیزمیست که سیستم را می خواهد به سمت شرایط بهتر ببرد. 

2.

می خواهم تمام دلیل های دلتنگی شخصیم را بگذارم کنار. این که پنج سال بود شب یلدا و تولد و این قضایا را توی خانه نبودم یا یکی دوسال بود آب انار محمد و آبمیوه ی امید و کباب نایب وپیتزای پنتری و کافه ی فلان و بوی دود و این ها نخورده بودم را هم بگذارم کنار و همین طور دلتنگی دوست ها، آدم هایی که کنارشان بهم خیلی خوش گذشت را هم . شاید بعد از این پنج، شش سالی که از تجربه ی دانشجوییم در این گوشه و آن گوشه ی دنیا می گذرد، اولین باری بود که دلم خواست چند هفته، بدون برنامه ریزی قبلی برای دیدن آدم ها  و رد و بدل کردن یکسری حرف هایی که هر سال پرسیده می شوند، این که آیا مجردم یا نه، این که درسم کی تمام می شود، این که برنامه ام بعدش چیست، از خواب بیدار بشوم، با مامان و بابا و هرکس دیگری که خانه بود بنشینم سر صبحانه، گپ بزنیم و بعد ببینم عشقم می کشد کجا بروم و بروم و با آدم هایی که از قبل نمی شناسم حرف بزنم. با هم نسل هایی که با هم با همه ی سختی ها و ترس ها و محدودیت ها، خندیدیم و بزرگ شدیم و بعد، به اوایل بیست و چند سالگی که رسیدیم، من رفتم و  آن ها ماندند،می خواستم فقط با آن هایی حرف بزنم که مانده اند.  دلم سفر نمی خواست . می دانستم که تهران خودش بهترین سفر است.

3.

چند روز گذشت تا مامان گذاشت تنها بروم بیرون، می خواست همش با هم باشیم، من هم می خواستم همش با هم بخندیم و بگوییم و تمام صمیمیتی که دلم برایش لک زده بود را بپاشاند روی و تویم. چیزهای جدیدی اتفاق افتاده بود که نمی شد راجع بهش با خانواده حرف بزنم، مثلن این که کاملن غیرمنتظره  متوجه شدم دور چشم های بابا چروک های عمیقی می افتد وقتی می خندد و مامان هم . چقدر خوشحال بودند که من هستم، چقدر خوشحال بودم که هستم.

4.

برف خوبی آمد، شانس بود واقعن که در آن اوضاع آلودگی هوا، دماوند شاخ شمشاد از پنجره ی اتاقم آنقدر واضح دیده می شد. پر از برف، قد بلند، کمر خم نمی کند این کوه . هیچ وقت. هرگز.

5.

دم شهر کتاب پر است از پلیس و ماشین. وارد که می شوم، دو دقیقه بعد وزیر فرهنگ روسیه هم وارد می شود با هیات همراه. بازدید خوبی می کنند. من می روم طبقه ی پایین، طبقه ی کودک و نوجوان، سری کامل زیزی گولو، سری کامل دی وی دی های خیلی ازکارتونها، دارند جامدادی ها را می چینند توی قفسه، دیگر هیجان جامدادی ندارم. می روم طبقه ی بالا، وزیر و هیات همراه نشسته اند و دارند قهوه می خورند. 

-آقا ببخشید، می شه چند تا کتاب شعر نوی خوب جدید معرفی کنین ؟

ایکس، دانشجو است و اینجا کار می کند. باورم نمی شود بیست و سه، چهارساله است بس که کتاب می شناسد. سر حرف باز می شود. از شرایط می گوید و می گوید تکراریست، خودت که می دونی. گوش می کنم. حرفی ندارم. خوب است که خلوت است ، صبح است، وقت داریم برای گپ زدن . می گویم که اینجا نیستم، می خواهم بگوید. چند داستان غم انگیز می گوید، از دوست هنرمند خفنش که به خاطر مشکل مالی وقت ندارد هنرش را ادامه بدهد. از بی انگیزگی، از باند بازی. از چیزهای دیگر حرف می زند، از مترجم های مختلف، کتاب های جدید فلسفه ای که ترجمه شده اند، دم صندوق که می رسم، صد هزار تومن پیاده می شوم. نمی دانم زیاد کتاب برداشته ام یا قیمت ها صعودی شده. معذرت خواهی می کند که پر بوده و حرف هایش را سر من خالی کرده است. کِیف می کنم حرف می زند. یاد پیچیده ترین تابع های غیر خطی ای می افتم، که با این همه محدودیت، با این همه متغیر بدقلق، دینامیکند. به به. عجب رشته ای ..

6.

آقای خسروی رو از نشر ثالث می شناسم. گم شده بود. چندین سال. پیداش کردم سر کوچمون. دنیای کوچیکیه. گاهی خیلی کوچیک. دوست دارم این کتابِ داستان رو. خیلی. سعی کردم زیاد نرم که بهش دلبسته نشم هرچند همون سری اول که از اون پله ها رفتم پایین .. اون همه سال که تو اون خیابون زندگی می کردم آرزوم بود به جای این همه رستوران، یکی کتاب فروشی اینطوری بزنه، که جا باشه برای راه رفتن، کتاب ورق زدن، نشستن. روم نمی شه، مردم کار دارن ولی دلم می خواست ساعت های ساعت بشینم با سه دوست کتاب داستانی حرف بزنم. دلم می خواست بشنوم. بعضی از تجربه ها، به کلام نمیان. یه مجموعه ی جنگ و صلح می خرم. جلد اول. دم خشایار دیهمی گرم. باورم نمی شه اون چیزی رو که می بینم. هفتصد صفحه کار و ترجمه. جنگ و صلح .. دلم می خواد تمام مغازه رو بخرم. ولی نه پولش رو دارم، نه جاش رو که با خودم بیارم. دلم می خواد همون تو بشینم. چه حس عجیبیه که پاهام میان بیرون ولی نمی خوام بیام بیرون، من چرا دو تام ؟

7.

با بچه های سوم دبیرستان، بعد از ده سال "رییونیون" می ذاریم. دیدن بیست سی نفر آدم بعد از ده سال خیلی هیجان انگیزه. ازدواج کرده ها، طلاق گرفته ها، مشکل دارها، عاشق ها، یکی هم قراره مامان شه. زبان فرانسه، مهندس الکترونیک، مدیریت بازگانی، ام بی ای، من می خوام برگردم . خیلیا رفتن. ولی قضیه اینه که خیلی ها هم موندن.

- مگه دیوونه ای ؟ اینجا همه چیز افتضاحه. می خوای برگردی که چی ؟ همون جا که هستی رو بچسب.

توضیحش سخته. خودمم هنوز نمی دونم. ولی وقتی می بینم سارا و روزبه حتا یکبار هم به زندگی اینور فکر نکردن و شرکت گرافیکیشون با این که سودش یک دهم پارسال شده رو دارن و هنر گرفتن پروژه و سر و کله زدنشون رو برام تعریف می کنن، دلم می خواد سر بخورم توی همون رودخونه ای که کنارش نشستیم ، درکه ..

8.

ویلای دماوند، بهترین تجربست، زیر کرسی، زل می زنم به دماوند، برف می باره . تمام درختای باغ شاهکارن. ده ساعت یا بیست ساعته زیر کرسیم. دارم به برف نگاه می کنم. به این آرامش. بقیه می رن خرید. من به بهانه ی سرما زیر کرسی می مونم. دیشب شمع های تولدم رو فوت کردم. کِی چی چه جوری شد ؟ 

9-

چهارراه ولیعصر، از دم سوتین فروشی مادام رد می شم، دیگه صف نیست، مردم تو هم می لولن تو پیاده رو. قدم می زنم تا کریمخان ، تا ایرانشهر، تا ویلا،  نمی دونم کِی ساعت می شه شش بعدازظهر . عینک آفتابیم رو می زنم و آی آدم ها رو نگاه می کنم، آی نگاه می کنم. با این که هرسال میومدم ولی چرا انقدر دلم تنگ شده بود ؟

10.

نمی شه همه چیز رو نوشت ، یه سریاش رو نمی دونم اون آدما دوست دارن بنویسم یا نه ، یه سریاش هم که شخصیه و نمی خوامم واقعیت رو تغییر بدم پس نمی نویسم ولی می خوام بگم .. می خوام بگم  با همه ی آدم های تصادفی و غیر تصادفی ای که دیدم و برخورد کردم، اون امید و زندگی ای که تو خیلی خیلی خیلی خیلی آدم دیدم باک بنزینم رو پرِپر کرد. اون ادامه داشتن همه چیز اون داخل، با وجود همه ی دست ها و پاهای بسته ... این که ما، یه سری آدم  تحصیل کرده، با شعور ، بیایم و بگیم "همه اومدن بیرون"، "دیگه جای موندن نیست"، خیلی نامردیه، نازنیه .. من یه سری مثال نقض دیدم که کم نبودن . از این زاویه ای که چشمم می دید، دیدم که آدم های نازنین کم نبودن .. می خوام بگم چامعه ی آماری مورد مطالعم دست چین شده نبود.. بعضی شب ها دلم می خواست گریه کنم به حال این که چرا این تابع هدف انقدر پیچیدست. چرا متغیرها، انقدر بیلیاردین و محدودیت ها انقدر میلیونی.. 

11.

یه جمله ای بود شجریان گفت سر خاکسپاری همایون خرم، من هنوز دارم بهش فکر می کنم، چندین روزه، گفت ارزش زندگی آدم رو آدم های دورش تعیین می کنن. قبلن هم این رو شنیده بودم، اما این بار خیلی به موقع بود ..

 

12.

باشه، باز بوس و خداحافظی. چاره ای نیست . چاره ای هست ها . بگذریم .. چاره ای نیست مثلن ! سوار هواپیما می شم. تمام راه برگشت داشتم فکر می کردم چقدر خوب بود. داشتم فکر می کردم مثل تموم مدل های پیچیده ی غیرخطی ای که واقعیتن، چرا با یه تابع هدف ساده با محدودیت ها و متغیرها شروع نمی کنم که یه جواب بهینه بگیرم .. که بگیریم .. داشتم فکر می کردم چرا ماهایی که اون همه سال اونجا بودیم، اصلن اگه اونجا نبودیم که الان اینجا نبودیم، معلوم نبود کجا بودیم،  ما، این همه دست و پا باز، اوناییمون که انقدر غرولند می کنیم و انقدر به ایران فکر می کنیم و انقدر تابع هدف می شه تعریف کرد و جریان رو نگه داشت ، چرا .. ؟ واقعن چرا ؟ به قول نایک : جاست دو ایت .. چرا نمی کنیم .. چرا نمی کنیم واقعن ؟ ..

13

دیروز وارد خونه ی شاهکاری می شم. اول فکر می کنم اشتباه می شنوم آهنگ "ببار ای بارون ببار، با دلم گریه کن خون ببار" رو .. بعد می بینم نه بابا .. خون ببارش رو زیاد شنیدم. خودیه .. هیچ کدوم از آدمای اونجا ایرانی نیستن جز من، همه متولد و بزرگ شده ی کانادان .. نمی دونم از کجا این آهنگ رو پیدا کرده، میزبان می گه از یه دوست کانادایی دیگش گرفته .. یکی از مهمون ها پسر  24-25 ساله ایه. که دیزی خورده، رباعیات خیام خونده، غزلیات مولانا هم خونده . بیرون بارون می باره و پسر از من می پرسه می دونی غزلیات شمس رو کی ترجمه کرده ؟ زبانم رو باید یه فکری به حالش کنم . چقدر دلم می خواست می تونستم این معاهده ی نوشیدن چای پوریا رو براش ترجمه کنم و چقدر نمی تونستم .