شب ، آرام آرام زیر پوستم می دود

داد می زنم : برو ، برو 

شب آرام آرام در رگ هایم می جوشد

داد می زنم : گم شوووو

شب آرام ، آرام مغزم را

و شب آرام ، آرام  ذهنم را

و این آخری دیگر ، فاجعه است ...

چشم هایم را می بندم

من و این همه شب ؟ محاله .. محاله ..

خواب می بینم ، یادم نیست خواب چه را می بینم

که خورشید طلوع می کند

و رنگ های نارنجی و قرمز و ارغوانی اش را تقدیم می کند 

بی هیچ انتظار و انتظارهایی ، به آسمان بالای سرم

و من، هنوز زیر این آسمانم

آسمان را با حسرت نگاه می کنم

شب ، خودش را از لابلای رگ ها و پلک هایم می کشاند بیرون

ارغوانی طلوع صبح، پُرم می کند

با چاشنی زرد و نارنجی و قرمز و رنگ هایی که سیاه نیستند

سفید هم نیستند

چند ساعت طول می کشد، یا چند روز، یا چند دهه، یادم نیست ولی

صبح ، آرام آرام زیر پوستم می دود

رنگ، آرام آرام جانم را می گیرد

و من آرام آرام، مطمئن می شوم

که واقعن خواستن، واقعن توانستن است

 

- - - - - - - - - -

 

دکارت، پدرم،پدر بزرگم، جدم ، عزیزم

مرسی که رابطه را در آغاز، جایی غیر از بین "من" و "تو" ، که بین "علت" و "پس هستن" روشن کردی. که برای من اگر دومی روشن نباشد، اولی مثل بادکنک هلیومی به دل شب یا روز، به دل آسمان می رود و حالا باید تخیل و وقت داشته باشم که بنشینم و برای مسیر حرکت و سفر بادبادک داستان ببافم که من، بال ندارم برای آسمان و پا دارم برای روی زمین و چشم هایی که سهمشان از آسمان و بادبادک ، فقط تجربه ی دیدن است.

دانش من ، عمر من و چکیده ی تمام تجربه های من که هیچ نیستند در حقیقت، ولی به واقع  هیچند، در توالی همین چند کلمه ی طلایی خلاصه می شوند، در همین چند کلمه ای که خواهم نوشت .

و شعرها را، فعلن در خفا خواهم خواند تا رابطه ای دیگر بین "علت" و "پس هستن" غیر از این تجربه های قبلی و بر وزن تجربه های جدید پیدا کنم. پاهایم را به احترام تنها "یقین" زندگیم می خواهم در جهت یقین "دوم" راهشان ببرم ، اگر دومی در کار باشد .

واقعن خواستن، واقعن توانستن است، پس هستم .