من این فضا رو دوست دارم. این فضایی که چیزها وجود ندارند و گفته نمی شن فقط برای این که قشنگن. یا، بیشتر برای این که قشنگن. فضایی رو دوست دارم که چیزها توش معنی دارن و بعد کم کم قشنگ می شن. فضایی که چیزها توش خیلی خالصانه معنی دارن و خیلی خالصانه قشنگ می شن. آدمایی که تو این فضان رو هم دوست دارم. من به این فضا تعلق دارم.  یکی بود به من می گفت هروقت گنجیشک می بینم یادت میفتم، خیلی سال پیش بود ولی کمتر از یک دهه، نه سال پیش. منم همیشه تو اون روزها هروقت گنجیشک می دیدم هی نگاه می کردم ببینم چه شباهتیباهاش دارم که طرف رو یاد من میندازه. نمی فهمیدم و نمی فهمیدم. هنوزم نفهمیدم. ولی فضایی که این فضا برام درست می کنه مثل فضاییه که یه گنجشکی رو یکی داره نوازش می کنه و گنجشک داره حالش رو می بره و از جاش راضیه. از مختصاتش راضیه. من این فضای خالصانه ی قشنگ رو دوست دارم. بی پیچش زبانی و مخی و کلامی و رفتاری. از پیچش خستم. از پیچش های تولید آدمیزادی خیلی خیلی خستم. باید رفت سراغ اصل مطلب و اصل مطلب برای هرکسی کاملن نسبت به جاش و فضاش تعریف می شه، به نظرم یعنی. کلن مطلب چیز خوبیه. آدم رو عاشق می کنه، عاشق روزها و فضا. به قول صدای نامجو :  عشق همیشه در مراجعه است . 

-------------

از روزی که این وبلاگ رو باز کردم، نه سال می گذره. نه سالگی من رو یاد جشن عبادت و مقنعه ی صورتی می ندازه. اینم برا خودش جشن عبادتیه. امروز رو کاملن باید جشن بگیرم. به شادی این همه تغییر و پیچش و چرخش از نه سال پیش تا الان. پرواز بیرون از قابی که دورم چوبکاری و فلزکاری شده بود به جایی نه خاص و خارق العاده، به سمت خودم. بازگشت به خودم. من، چی می گم. من، چی می خوام. من، دنیا رو چه جوری می بینم. ولی چه فرق گنده ایه بین این منیت امروز با منیت نه سال پیش. 

 

-------------

 

دوستت دارم. دوستتون دارم. نه به امید داشتنت و بابای بچه هام شدنت. نه به امید قول و قرار و تعهد باهاتون. نه به امید چیزی، هرچی فکر می کنم هیچ امیدی در کار نیست. همه ی اون چیزی که جاریه این دوست داشتنه. نمی دونم می دونی چی می گم. نمی دونم می دونین چی می گم یا نه. 

 

-----------

 

زندگی مثل نردبونه.

ما مثل پله هاشیم که زمان ازمون بالا می ره و بالا می ره.

ما با و تو و روی زمانیم.

که از پله های نردبون بالا می ریم و بالا میریم.

ما، از هم بالا می ریم.