آخرین دست شطرنج ، شرطش باقی زندگی بود ... یادت هست که ؟ ما قمارباز نبودیم ... سربازهایم را زدی ... و لبخندهایت مرا یاد همان چوپانی انداخت که گوسفندانش سگ میزاییدند ... بازی میکردیم و طعم آن قهوه ی تلخ ... فراموش نشد انگار ... مات که شدی ... رخت فراموش نمیشود ... ترسیدی ؟ ... خندیدم  ... نترس ... زندگی ات مال خودت ... گفتم که مات شدی ... اما ... ما قمارباز نیستیم ...