قطار رفت

مسافر ماند

چمدانش را برداشت

پناه گرفته زیر کلاه لبه دارش

پا در شهر جدید گذاشت

سلامی و لبخندی

طبق معمول هزاران روز پیش

سلام هایی و لبخندهایی طبق معمول همیشه

یک قهوه ی شیرین

گذشته را شست

قطار رفته بود

و مسافر

جا نمانده بود

میلی برای رفتن نبود