روبروش وایسادم. لعنتی رو میشناسم. سالهاست میشناسمش. هرچقدر میبینمش ولی باز ازش سیر نمیشم. چشماش برای من طومار خواسته هاست. اما کسی نمی دونه عمق این چیزا رو. یه فلش بک میزنیم و بهش میگم ازت راضیم به استثنای ... میگه بیخیال. استثنا نداره، راضی باش. میگم نوکرتم، ولی سوتی بسه دیگه. یه سری سیستم فرضیات بذار و بزن تو گاز، معلوم نیست چقدر وقت دیگه مونده. این حرفا بهش استرس میده. می دونم. بوی بزرگ شدن میاد. بوی بلوغ. میترسه. دستش رو میگیرم و میگم نترس قشنگم. همینه دیگه. زندگی همینه. یه روزی باید به اینجا میرسیدی. حالا رسیدی. نترس. نمیترسه. اون چشما رو من میشناسم. سالهای ساله. سکوتش رو. خشمش رو. غمش رو. برقش رو. دستم رو میگیره و میگه بزن بریم. چراغ رو خاموش میکنم. آینه دیگه دیده نمیشه. من میپرم تو تختخواب.