میشه حدودا صبح ۵ ، ۶ روز پیش ...

مامان پسرک صدا کرد : محمد ، محمد جان ... حالا یه جورایی انگار یه حس ترکیبی از غم و نگرانی هم اوج میزد : محمد جان ، پسرم ... میترسه که اون چیزیو که حدس میزنه ، رنگش شده باشه عین واقعیت ... گوشش رو میچسبونه به قلب پسرک و میشنوه ... نه ، نمیشنوه ... صدای تاپ تاپ جسم چند ساعتیه که قطع شده ... چه سادس ، نه ... غیر از جیغ کار دیگه ای انگار نمیشه ...

یه ایست قلبی ، تو خوابی که ... نمیدونم دخترک عزیزش داشته قدم میزده یا مارای تپلی فیش فیش کنون دورش میچرخیدن ، نمیدونم ... از یه جایی یه فرمانی میاد که اینجا دیگه بسه ...

حالا هی میگن جوان ناکام ، حالا هی براش حجله میذارن ،حالا هی خرما ، هی پارچه ی سیاه ...

حالا میبینم چشای سنگین دختری رو که دو ماه پیش نامزدش شده بوده ، از توی حیاطشون صدای زار زار یه عالمه مرد ... صدای ضجه های مامانش بدتره ...حالا صدای گریه ی دوستاش گوشم رو ...

به خودم اجازه میدم ...

اجازه میدم که تو این همه شلوغی ، گاهی وقتا ، فقط گاهی وقتا خسته بشم ...