1- یک بار در سال نوستالژی قابل عرض بزنم همین روزهاست. هوای خانه و تجریش و بوی اسفند معلق و شلوغی و تصمیم کبری برای کدام نوع شیرینی و شکوفه های بهاری و شب بوهای خانه ی مادربزرگ و پدربزرگ، هوای تهران بی ترافیک، کوههای دماوند استوار در هوای پاک، عید، دلم خانه می خواهد.

2- آخرین -- بزرگ هم رفت. دیگر خانه ای نیست که بوی شب بوهایش مستم کند. چقدر بزرگ شده ام. گریه ام می گیرد.

3- آن شب که جلوی تلویزیون نشسته بودیم و مامان گفت: مامان جون، یعنی سال دیگه نیستی پیشمون و بغض کرد، انگار پارسال بود. ولی به واقع هفت سال پیش بود. هفت سال پیش ؟؟؟