در انتظار چندمین پیکی ...

باد که آمد قاصدکها در شهر پراکنده شدند... از پشت پنجره همه ی شهرپیدا بود ...

آدمکها ... انگار یادشان رفت که قاصدکهاشان را از هوا بگیرند...

حرفها ، جنبش لبها ، حرکت مردمکها، رقص دستها ، بیشتر دنبال تفسیر بود ... تفسیر من ، تفسیر تو ، تفسیر تمام واژه ها و داستانکها و نقشها ...

 

و آنقدر درگیر حرف و گذشته شدند که یادشان رفت قاصدهایی برایشان در پروازند ...

 

و حالا هروقت از تفسیر خسته میشوند برای استراحتکی ...

 

چشمانشان را میبندند و خیره میشوند به همان نقطه که قاصد نشسته است ...

 

و خستگی که رفع شد سرشان را برمیگردانند و باز مردمکها را راهی تفسیر میکنند ...

 

و قصه همین است ...

 

 همین .