بابا دیگه قصه نمیگه ، مامان هم دیگه قصه نمیگه ، حتی دیگه تلویزیون هم آقای حکایتی قصه گوی خوب مارو نشون نمیده ...

 

 بذار من برات قصه میگم ... میدونی ... من یه کم آدم تنبلیم ... شاید واسه همینه که عاشق قصه هام  ... قصه هایی که توشون میتونی با چندتا کلمه برا آدما سرنوشت تعیین کنی ، میتونی آدما رو متولد کنی ، بمیرونی ، هرکی رو که دوس داشتی ... میتونی تو یه دقیقه خونه ای از شکلات برا بچه ها بسازی که هیچوقت تموم نشه ، میتونی پینوکیو و پدر ژپتو رو تو شیکم یه نهنگ به هم برسونی ، تو شیکم همون نهنگ براشون بساطی به هم بزنی و هروقت حس کردی خسته شدن با یه عطسه زندگیشونو از این رو به اون رو کنی ... میتونی راحت به خانوم بزی اجازه بدی وقتی آقا گرگه خوابیده با قیچی و نخ و سوزن بره سروقتش و منگول رو بی هیچ دردسری از شیکمش بیاره بیرون ، میتونی به نیکی و نیکو اجازه بدی با ملخه حرف بزنن ، میتونی بذاری تام سایر با بالون مهیجترین مسافرتارو انجام بده ، میتونی بذاری شیر قصه ی جادوگر شهر از مثل آدما باشه ، میتونی بذاری خرسای مهربون رو ابرا زندگی کنن ، رو رنگین کمون سرسره بازی کنن ، میتونی بذاری جودی آبوت از تو نوانخانه بیاد بیرونو به خوشبختی برسه ، تو قصه ها میتونی خوشبختی رو که هرجور دوست داری تعریف کنی ، تو قصه ها میتونی خیلی راحت به خیلی چیزا برسی... بذار فعلا گوشت به یه چیزایی خوش باشه ، بعدا شاید خودت دیدی ، قصه ای نوشتی از روزایی که توش پیرزنی پیدا میشه که تنهایی تو یه خونه سالمندان کثیف خوابیده و کنارش ، یه عروسک شکسته هم صحبتشه ، ولش کن ...

 

حالا من میخوام برات قصه بگم عزیزم ...

قصم قشنگه ...

یکی بود ، یکی نبود ...