قطع نکن صدای ویولنت را ...

میدانی .. چند وقتیست که استخوان چشمهایم درد گرفته . مرهمی پیدا نکردند ..

از همان روز که دیدم آنچه را ...

چند هزار روزی میشود که تو میگویی مهربان نیستم ...

من هم چند صد روزی میشود که یاد گرفته ام بگویم بیزارم از ...

نمیدانم ...

قطع نکن صدایش را ...

کمی تردید دارم ...

فاصله زیاد است بین آنچه تو میبینی و آنچه من هستم ...

تو میخوانی : " و عشق صدای فاصله هاست

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند ."

نمیدانم چرا یادت میرود که

من حتی جنس گوشهایم هم با تو فرق دارد ... و درد چشمهایم هم ...

برای همین است که میگویم قطع نکن صدای ویولنت را ...