کتاب را باز میکنم ، صفحه ی اول چند خطی به یادگار از بکت نوشته ای :

{ چیزی برای گفتن نیست ، توانی برای گفتن نیست ،میلی به گفتن نیست ، اما ما مجبوریم سخن بگوییم زیرا که سکوت سنگین است ... }

کتاب را میبندم و چشمهایم را هم ، اینطوری چشمها و نفسها و رفتارها و حرفها نفسهایم را تنگ نمیکنند ، نفس میکشم ، ۱ ، ۲ ، ۳ ...