چه روزگار تلخ و سیاهی

نان ، نیروی شگفت رسالت را مغلوب کرده بود

پیغمبران ...

از وعده گاههای الهی گریختند

و بره های گمشده

دیگر صدای هی هی چوپانی را

در بهت دشتها نشنیدند

در دیدگان آینه ها گویی حرکات و رنگها و تصاویر

وارونه منعکس گشت

و بر فراز سر دلقکان پست

و چهره ی وقیح فواحش

یک هاله ی مقدس نورانی

مانند چتر مشتعلی میسوخت

مردابهای الکل با آن بخارهای گس مسموم

انبوه بی تحرک روشنفکران را

به ژرفنای خویش کشیدند

و موشهای موذی

اوراق زرنگار کتب را

در گنجه های کهنه می جویدند

خورشید مرده بود

خورشید مرده بود و فردا

در ذهن کودکان

مفهوم گنگ گمشده ای داشت

آنها غرابت این لفظ کهن را در مشقهای خود

با لکه ی درشت سیاهی

تصویر می نمودند

مردم

گروه ساقط مردم

دلمرده و تکیده و مبهوت

در زیر بار شوم جسدهاشان

از غربتی به غربت دیگر میرفتند

و میل دردناک جنایت

در دستهایشان متورم میشد

گاهی جرقهای ، جرقه ی ناچیزی

این اجتماع ساکت بی جان را

یکباره از درون متلاشی میکرد

آنها به هم هجوم می آوردند

مردان گلوی یکدیگر را با کارد میدریدند

و در میان بستری از خون

با دختران نابالغ

همخوابه میشدند

آنها غریق وحشت خود بودند

و حس ترسناک گناهکاری

ارواح کور و کودنشان را مفلوج کرده بود

پیوسته در مراسم اعدام

وقتی طناب دار

چشمان پر تشنج محکومی را

از کاسه با فشار به بیرون میریخت

آنها به خود فرو میرفتند

و از تصور شهوتناکی

اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید

اما همیشه در حواشی میدانها

این جانیان کوچک را میدیدی

که ایستاده اند

و خیره گشته اند

به ریزش مداوم فواره های آب

شاید هنوز هم در پشت چشمهای له شده ، در عمق انجماد

یک چیز نیم زنده ی مغشوش

بر جای مانده بود

و در تلاش بی رمقش میخواست

ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها

شاید ، ولی چه خالی بی پایانی

خورشید مرده بود

و هیچکس نمیدانست

که نام آن کبوتر غمگین

کز قلبها گریخته

ایمان است ....

 

{ فروغ فرخزاد }

 ....................................................

بگذار ببینم . همه ی دلخوشیم به گذشته ات است . به تاریخ ، که گذشته ، به تمدن قدیمی که گذشته ، به خون پاک شهیدانت که گذشته ! ببین ، من در اکنونم نه گذشته ، چیزی نشان بده تا بدانم دلم راستکی دوستت دارد . نه از روی عادت ، ببین : راستکی !

چشم میدوزم ،  خیلی وقت است . دنبال بهانه میگردم . امنیتت را بپرستم یا ایمان مردمانت را یا حرفهایی که اجازه ی زدنشان را نمیدهی یا خدایی که در کتابهای دینی ات به من معرفی میکنی یا زور را یا قانون ناقصت را یا چشمهای ناپاک را یا حرفهایی که همین بهترین دینان تو در خیابان میگویند یا همه ی مخفی کاریها و دوروییها و تظاهر را ؟ نه راستی چیزی برای دلخوش کردن نمانده جز یک خانواده و انگشت شماری دوست ... راستی چیزی نمانده . بهانه ای نیست یعنی ؟ ...

.........................................................................

بیخود چشم دوخته ام . خیلی وقت است که دیگر پیغمبری نازل نشده . نمیدانم چرا یادم رفته بود . من و تو خیلی فرق داریم . آنقدر فرق که نه تو میتوانی شبیه من شوی و نه من شبیه تو . آنقدر فرق که هیچکدام نمیتوانیم دیگری را تکمیل کنیم . بگویم که از این چند سال جوانی حوصله ی دعوا هم ندارم . زمین خدا هم همه جا زمین خداست . ایمان هم همه جا نیست . عشق هم نیست . فتح هم نیست . حالا که دیگر هیچ جا هیچ نیست . حالا که آنچه میبینم همه بوی دروغ میدهد وخیانت ، جدا میشویم . اینبار جدی میگویم !

جدا که شدیم تو این زمین خدا را آباد میکنی و من آن زمین را . چه فرقی دارد ؟ همه جا زمین خداست . چه فرقی دارد ؟ همه مان بنده ی خداییم . همه مان انسانیم ؟ بله ، همه انسانیم ...

امروز که داشتم انگشتان دستم را میشمردم دیدم چیزی زیاد نشده . دیدم هنوز هم همان تعداد دلبستگی مانده و یکی بیشتر از همان تعداد نفرت .

حالا که من برای اینجا کوچکم و فکرهایم احمقانه ، حالا که من کمم ، حالا که خدای من با خدای تو بینهایت فرق دارد ، چرا جدا نشوم ؟