اوه ... این همه منو به وجود آوردی که انقدر سختی ببینم ، انقدر زشتی ، انقدر مزخرف بچپونن تو گوشم ، بعدشم مجبورم کنن ، بگن خفه خون بگیر ، هیچی نگو ، حرفات یا چرتن ، یا کفرن ، یا احمقانه ، مجبورم کنن که هیچی به هیچکس نگم ... بعدشم بهم بفهمونی که این آدما مارمولکایین که نگو ، به هیچ کدومشون اعتماد نکن ، فقط بلدن کلمه سر هم کنن ، جمله های خوب بسازن ، اما اون توی لعنتیشون چیزای دیگه میگذره ، باشه ... اینم قبول کردم ، بعدشم بگی که یه وقت عاشق نشیا ، عشق مال بچه گربه هاس ! باشه اینم قبول ، باشه به جای احساساتی بودن ، منطقی میشم ، اما این منطق لعنتیم که اکثرا به بن بست میرسه ... بعد بفهمونی بهم که یه عالمه آدمن که تو کثافت دست و پا میزنن ، دیدن بعضیاشون کافیه که یه هفته ای حالت اساسی گرفته بشه ، خودشونم اینجوری نخواستنا ، اما هستن ، از کسیم نپرسیا که چرا اینجورین ؟ چون هیچکس هیچ کس نمیدونه ، بعضیا حالا یه چیزایی سر هم میکنن بهت میگن ، اما خوب میدونی که هیچ کدومش قانعت نمیکنه ، خب چون چرت میگن دیگه ... ختم کلام اینکه : اومدی اینجا ، این همه سختی بکش ، به چیزای لوس فکر کن ، چون اگه خواستی به درست حسابیا فکر کنی ، حس پوچی داغونت میکنه ، بعدم تا نخواستی شاد باشی ، دروغکی ، یه لبخند چرت مسخره بکار رو لبات ، وگرنه هی میپرسن چته ، توام که نمیدونی دقیقا چته ، جوابی پس نداری بدی ، اونوقت اونا فکر میکنن کم داری ...پس اگه حوصله ی سوال ، جواب نداری ، الکی بخند ، تا اونا فکر کنن شادی ،.. داشتم میگفتم ، میای اینجا که این همه کلمه ی بیریخت واست معنی شه ، بی اعتمادی ، فقر ، بدبختی ، کثافت ... اونوقت اگه تو این همه خوب موندی ، انقدر سختی کشیدی ، ببرنت تو یه جا که رودای پر شیر داره ، که درختای سیبش هروقت خواستی واست خم شن ...تازه اگه خوب موندی ، وگرنه میبرنت تا آخر میسوزوننت ، تو آتیش ، اما آخر کجاست ؟؟؟؟ .... این همه داغون شی واسه ... یعنی این چیزا واقعا جای اون همه سوالاتو پر میکنه ؟ به خدا ...... نه ............