شبهای زیادیست که مثل تو خواب کاج طلایی و عسل نمیبینم . اصلا خواب نمیبینم . اصلا رویا هم ندارم . مقدسکده ، ولی هنوز هم یک رویاست ...

منطق چیست ؟ عقل چقدر میفهمد ؟ خسته شده ام ...

شراب را بیاور ، افیون را هم بده ، شاید حلاوت شراب و سرگشته کنندگی افیون ، مستم کردند ، سستم کردند ، شاید با همین چیزها من هم خواب عسل دیدم . کتابهایم را پهن میکنم کف اتاق ، از اول تا آخر ، شعر هم میخوانم ... بعضیها چه الکی امیدوارند . بعضیها کثافت را چه قشنگ تصویر میکنند . بعضیها چه همه چیز را میپرستند ، بعضیها زیادی حرف میزنند ، کلمه ها هم خوب بلدند شلوغش کنند ...

اما میدانی ، سازهایمان که همنوا میشود ... چند لحظه ای بوی مقدسکده را میشنوم ...

ساز را رها میکنی ، باز از عقل میگویی ، همان چیزی که من هم قبلا دیوانه اش بوده ام ، حالا اما نه ، تنها معشوقم نیست ...

عقل تو ردش میکند ، عقل من هم جوابی ندارد ...

میگویم ، چیزهای دیگری هست ...

شراب را که میخورم ، افیون هم ... مستم ... اما ته دلم مقدسکده هنوز هم یک رویاست ...

اینجا عقل جا ندارد ، باور کن !

بیا باز هم  همنوا سازهایمان را بنوازیم ،  اینبار منطق نه ، اینبار خوب بو بکش ...