یک انسان با هزاران درگیری که بگیر صد سالی هم زنده باشد ... از این همه شکمها که پاره میشوند و دوباره همان انسان هزاران درگیر متولد میشود ، فوقش چندتایی بشوند انیشتین و امثالش ، چندتایی هم باخ و امثالش ، چندتایی هم مثل دولت آبادی سلوک بنویسند یا چخوف بشوند و از دوئل یک کتاب بگویند ... میخواهم بگویم چندتایی ماندگار میشوند ، چه گوارا میشوند ، یا با احساسشان میزیند ،حافظ میشوند ، مولانا میشوند ، چه میدانم ، همینها که تو بهتر از من میشناسی ... و در جهت عکس هم همین  . چندتایی بانیان جنگ میشوند ، جهانی اول ، دوم ، حتما سوم ... و انقلابها و درگیریها و زندگی و باز هم همان انسان درگیر ...

و بعد این انسان صدساله میمیرد و به رسم زمانه زیر خاکش میکنند و دوباره گریه ی نوزاد ... سیکل تسلسل ... حالا من و تو هم بودیم یا نبودیم ، چرخش همین بود . فرقی نمیکرد . میخواهم بگویم مثلا صد سال عمر کردیم و این یعنی جزئی کوچک از همین زمان دیوانه ی صبور که همیشه میگذرد و میگذرد . این رسم ادامه دارد ، که نه فقط در شهر من ، که در کشور من و قاره ی من و بعد این کره ی کوچولوی سرگردان و بعد ...

و بعد چه ؟

حالا انسان را کنار بگذار و به ماده نگاه کن . که از یک گرد و خاک و یک قطره ی آب و یک هوی باد و یک شعله ی آتش همین کره میشود و بعد ستاره ها و فضا و باز کره ها و سیاره ها و بعد کهکشان و بعد ۱۰۰ میلیارد کهکشان دیگر . این عدد را میشناسی ؟

و بعد همین ماده ی محدود جهانی را میسازد که اسمش را بینهایت میگویند . چگونه  ماده ی محدود تشکیل میدهد نامحدود را ... بیگ بنگ مینامند شروعش را و اینکه بعد منبسط شد و منبسط شد ... و چگونه این نامحدود میتواند از یک لحظه شروع شده باشد ... یک لحظه ، همین ... یک لحظه ؟

همین است که میگوید : تقدس لحظه را بشناس دختر ...

و حالا انسان این وسط چقدر است و چقدر از این زمان بینهایت را میبیند ؟ و من کی که بگویم خدا هست یا نه ؟ و تو کی که بخواهی برای من تقدس عشق را به زبان بگویی ؟ و من کی که با استقرای جبر و احتمال تو را هم مثل بقیه بپندارم ؟ و تو کی که بخواهی حکم کنی بهشتی هست یا نه ؟ و من کی که بخواهم قانون مسلم آزادی را از تو بگیرم ؟ و تو کی که بخواهی بگویی ابد کجاست ! ... 

و حالا چقدر ستاره ها هستند که دود ماشینهامان میگویند فراموش کنیدشان و چقدر راحت هی میسازیم تا از یاد ببریم که هیچیم و در عین ، عظیم ... چقدر راحت کور میشویم و دور میشویم  ... همان کوری سفید ساراماگو ... باور میکنی ؟