بگذار ببینم . ابعاد زندگی را! که پشم قوچها چگونه در بهار شانه میخورد ، جوانه زدن خوشه های خرما هم ،  که شیخ ، بنا به سنت میدرد ، و هم سنت   !      که بورژوا را بدانم ،  که هی بیافرینم ، هی بیافرینم ، مثل صوفی که خدایش را ،  که کاغذهای رنگی اشتها آورند ،  که لوور از دیدن نقاشیهای تو حسرت میخورد . یک نوع سالمرگ هست اینجا . دو قلم پا میخواهم .  ببین با زبان خوش مرا دوست نداشته باش ! از این دیوانگی چرت ... باور کن جز چند زخم چیزی نمیماند .از زخمی کردن نوع بدم می آید . مجبورم نکن آدم کوچولو . امروز در آینه ... چقدر بزرگ شدم .

 

.................

یک چیز دیگر . مثل آرزو ... همیشه زنده باشی مادر