... در شهرم ...

 خدا مفهوم گم شده ای محدود به کتابهای دینی و چادرهای سیاه بانوانی که بنا به سنت خانواده از سر عادت نسل به نسل بر سر میکشند یا ریشها و تسبیحهای دانه کلفتی که بی هدف میگردند و میگردند یا مسجدهایی که با بوی عرق پای آمیخته با گلاب مرا میپذیرند . در شهرم کم کم همان خدای دوستدار زیبایی چقدر زشت میشود !  شهر من بی منظور میگندد ! آدمهایش ، کارخانه هایش ، دیوانه هایش ، پرنده هایش ، جنین هایش ، هوایش حتی . در شهر من قدرت ، ارزش متفاوت است برای آنکه کمی درازا دارد یا برای آنکه میگویند شرف و آبرو فقط برای او معنا میشود و آن هم فقط چند سانتیمتر است که حالا اگر بنا به دلیلی حذف شد خیاطیهای مشهوری سفارش قلابی شبیه به اصل آن را با اشتیاق میپذیرند !  میبینی ، در شهر من آسانترین حرفه دروغ است !

در شهر من کتابها را جمع میکنند ، آتش میزنند ، و هی میگویند صلوات ، و هی میگویند روزی کسی خواهد آمد و با خود چیزها خواهد آورد ، در شهر من آینده ی موعود نمیرسد  ! در شهر من دزدها میدزدند از دزدها ، و بینا با عصای کور کاسبی میکند و بچه ها روز جشن عبادت در اولین قنوت ، دیالوگ کلاس انگلیسیشان را تکرار میکنند . 

در شهرم میگویند لا اکراه فی الدین ، اما تبصره میزنند که هر مسلمانی تغییر دین دهد اعدام میشود و میگویند مساوات ، اما تبصره میزنند که شهادت دادن زن نصف مرد است و میگویند یک ساعت تفکر ، ۷۰ ساعت عبادت است ولی تبصره میزنند که پاداش تفکر ، رسیدن ... نه ، رساندن اجباری متفکر به وصال حق است . در شهر من چقدر تبصره میزنند !

در شهر کسل من چقدر تبصره میزنند ...