هندسه ی زندگیم تغییر میکند ، چه زود میخندم ، گریه هم بلدم ، چه زود دوست میدارم ، چه زود میمیرند ، چقدر زنده هستم ! چقدر چیز عجیب هست ، مدتی در کتابهای دیوانه ی فلسفه دنبال خدا نمیگردم ، همه چیز همینجاست ، شاید دور از اشکهای مانیا ... همینجا ... امید ، کلمه ی احمقانه ایست ؟