تو نه قاتلی ، نه دزد ، نه فاحشه ، نه گدا ، نه گرسنه ، نه درگیر فلسفه ی بودن ...

درس میخوانی ، با باسوادها میروی و میایی ، عاشق میشوی ، بچه می آوری و بعد ، مینشینی پشت میز ، قلم را برمیداری و چند برگ کاغذ سفید و هی قانون مینویسی . هی مینویسی . هی مینویسی ... 

 مینویسی مرگ بهتر از درمان است و درمان بهتر از پیشگیری ، همیشه .

چند نفر کتاب مینویسند ، شعر میگویند و چند نفر میگویند به به و به همین سادگی میگذرد . بقیه میخورند و میگویند و دفع میکنند و میزایند و به همین سادگی میزیند. بقیه شان مینشینند و غر میزنند و خودکشی میکنند  و به همین سادگی میمیرند . و بقیه به همین سادگی قانون مینویسند و داستان میگویند برای ماجراهایی که هیچوقت درک نکردند   ...