خوره (1)

استاد ، در زندان است . طبق معمول ِ اینروزها.

در زندگی زخمهایی هست صادق جون ، که حتا اگه خود آدمم بی خیال باشه و پی ِ درد سرِ زخم نگرده ، خواسته یعنی از سر بی توجهی یا ناخواسته یعنی از سر کِرم یا کَرَم ، میان و میتراشن و میرن . یعنی اصلن ، انگار ، دیگه جز وقتی آدم توله دار بشه ،جز احساس مسئولیت به توله ، انگار مسئولیتای دیگه ای وجود نداره .  انگار ، توله ، مهمتره از روح و جسم خود آدماس . صادق جون ، یه کافه ای بود تو اون میدون سنگی پاریس ، میدون نقاشها ، من شش هفت سال پیش که ازش رد شدم ، عمه جون میگفت پاتوقت بوده . چند سال بعدش ، با مانلین رفتیم توش قهوه خوردیم و چقدر فک زدیم . البته ، اون موقعها ، اساسی با این جملت مشکل داشتم  . خیلی غمگینش سنگین بود این قضیه ی خوره تو روح و اینا . اما امروز ، همین امشب ، به جون اون اسم پرمعنات قسم ، حاضر بودم کل حساب بانکی تقریبن خالیمو ، تا سنت آخرش خالیتر کنم و بیام تو اون کافه هه ، یه مشت کاغذ بریزم رو میز و تخیلت کنم نشستی روبروم و از این زخما و خوره ها چیز بنویسم تو همون فضای بی انگ . به جون اون صدقی که دلتنگشم صادق ، آرزومه امشب که دوست داشتم ازون خوره های سگ مصبی بنویسم که میاد روحت رو میتراشه و میخراشه و بختک میندازه و تو یهو میبینی ،  خونین تر از این همه صحنه ی خون این سالها سنگین ، چیکه چیکه ، تمومت رو میگیره اون خراشی که نمیدونی چرا زد . حالا تو گفتی خوره و آره ، ایمان آوردم بهت . موازی خودت ، یکمی بعدتر از آشناییت ، یه جایی ، یه مردیو دیدم اسمش صادق نبود اما خیلی صادق بود ، رفتم تو کارش . تو کار آنتی خوره بود . عمیقن میگفت در زندگی ، آنتی خوره هایی هست که روح را جلا میدهد  . غیر از چیزی که همه مردا دارن ، یه چیزایی داشت که کمتر مردی داره . مثل خودت . سنت نرسید ببینیش ، اما به صدقت قسم ، همین امشب اگه ویزا داشتم میومدم حداقل بالا سرت هرچی ازش فهمیدم رو از سیر تا پیاز میگفتم . خیلی نازنینه . حالا میگم خوبه بازم تو ، کافه بازیاتو کردی ، نوشتی ، صدق کلام لامصبت این روزا تو ما ، میلوله . آزاد بودی خوره دان ، عزیز ، مَرد ، صادق . این آنتی خوره دان ، تو زندونه . تو که مُردی ، اونم که زندونه . خوش نیستم . دلتنگ مردونگیم . یا خوره دوناش . یا آنتی خوره دوناش . همین مردونگی ، نبودنش ازون خوره هایی میتونه باشه که نبودن زنونگیش برا تو . نمیدونم چرا شخصیتای داستانیت این همه لکاته و سلیته بودن . اما تو این چهار سال ، به اندازه ی بیست و دو سال قبلش ، آدم دیدم . از سلیته و فرشته تا مردای سلیت و آنتیش . دوست دارم ، باید یعنی ، کتاباتو یه بار دیگه بخونم . فکر کنم بیشتر میفهمم . همیشه همینه . بعضی شعرا رو یه بار میخونم ، بعد سه سال دیگه میخونم ، بعد 7 سال دیگه میخونم یه چیز دیگه میشه . شعر و نوشته بُعد دارن . این خیلی نُکتست . فکر کنم باید یه دو گیلاس چیز بخورم یکی به سلامتی خوره ، یکیم به امید آزادی آنتی خوره . این دو گیلاس چیز ، دقیقن ، میشه ملسی همون تنهایی جزیی که گفتم لامصب خیلی عمیقه و خیلی بُعد داره .

صادق جون ، زمونه یه جور عجیبیه . میره و میاد و یهو آدم نیفهمه چی شد که اینجوری و اونجوری شد اما میشه . کللن خنج و خوره و زخم و اینا مد شده ، باب شده ، بیشتر از دوران شما . شایدم اندازه ی دوران شماس فقط مدلش عوض شده . اون چیزایی که باید میشد و نشد ، اون لحظه های خوب که میشد باشه و نبود ، اون صحنه های خوبتر که میشد باشه و نبود ، اون نظرای سازنده که ... ای بابا ، صادق ، گیلاس رو بیار دو جرعه چیز بنوشیم . به سلامتی خودم و خودت و خودشون ، چیز لق الباقی .

/ 3 نظر / 9 بازدید
حسینم

در زندگی زخمهایی هست صادق جون_________صادق هدایت

غزال

شعر و نوشته بُعد دارن . این خیلی نُکتست..... خیلی خوب بود

...

عاشق فلسفه بافی های اتوس ِ خودمم ...