جنگ و صلح آ و پ

من میتوانم پس هستم .

گاهی مکالمات فارسیم هم انقدر قروقاطی و از این شاخه به آن شاخه میشود که نمیدانم باید چطوری درستش کنم .

حالا نمیدانم استادم چقدر از سطح من آگاهی دارد که منتظر است زبان فرانسه را برای دفاع امتحان سال دوی درسم ارایه کنم . من هم که انگار حواله کردم همه چیز را به چیز وقتی میبینم منتظر پاسخ مثبت من است میگویم وی  !

...........

من هراز گاهی خودم را روانکاوی میکنم  . یعنی گاهی دو تا میشوم : من و دکتر . اما دکتر در واقع از رگ گردن به من نزدیکتر است اما من نیست دکتر است . ما در هم فنا شده ایم . دو روحیم در یک بدن . از آنجا شروع شد که  یکبار رفتم پیش یک آدمی که انقدر تجربه داشت و انقدر برایم بزرگ بود که با هم مغزم را خالی کردیم روی میزش . درواقع سعی خاصی هم نکردم : من خواستم بگویم . او خواست بشنود . بعد به من همان چیزی را که خودم به قطعیت رسیده بودم گفت . این تلاقی زمانهای توپ دقیق از شاهکارهای خلقت است : دقیقن همزمان که میخواهی بگویی کسی مینشیند روبرویت که بگویی و بعد تاثیری میگذارد روی روالت که بیا و نبین ! از آنجا من روانکاو خودم شدم . بیتعارف با بیان همه ی جزییات و بی تعارف برای ارایه هر راه حلی .. آدم قبل از اینکه با کسی دوست شود با خودش دوست میشود انوقت و این خیلی خوب است .

...............

پ عکاس است . ما یکشب تصمیم میگیریم عکس بگیریم . برای همین روی میز خوراکی میچینیم : باقلوا و میوه و من و انکار شراب ؟ و بهمن هم دعوت میکنیم بیاید . بعدش هم میرقصیم . بعد حدود 400 تا عکس میگیریم یا بیشتر . گاهی من 5 تام در عکسها چون تکان میخورم . گاهی پ هشت تاست . گاهی یکی هستیم . من بقیه ام را میشناسم . یک روحیم در پنج بدن . با اینکه پ استدلال حرکت در عکس میآورد ولی من مطمینم دوربینش زیرکتر از آنست که به استدلالهایش گوش بدهد . دوربینش واقعیت را نشان میدهد : من چندتایم . من و پ به نتیجه میرسیم ما به صلح نیازمندیم .

..............

من و پ رانندگی میکنیم . با این حال چاله و سنگ و اینها زیاد است . گاهی میخوریم زمین . گاهی توی چاله گیر میکنیم . گاهی هم پنچر میشویم . با این حال ما شوماخر میشویم یکروزی . همه چیز را رد میکنیم با ماشینهای خفنمان . باز میرسیم به صلح : اول صلح و بعد شوماخری خودش میآید . تلاقیها را دوست دارم . اینکه آدمهایی را که تاثیرات مثبت خوبی رویت دارند و زندگیت را رنگین کمان میکنند ببینی . آدمهایی که بلد باشند کنارت راه بروند و کنارت راه بروند بدون اینکه بگویی و کنارشان راه بروی بدون اینکه بگویند . تلاقیهای بی زبانی و همزمانی .

.............

این صلح پدرسگ لازم است : برای عشق لازم است . برای شوماخری لازم است . برای طبقه بندی مغزم هم لازم است برای بلغور کردن به هر زبانی . برای رضایت مخ لازم است . برای رضایت تن لازم است . برای ورزش منظم لازم است . برای هرچی فکر کنم . در روانکاوی اخیر ثابت شد که : دقیقن هرچی . من و پریسا یک عالمه شاخه ی زیتون خریده ایم . هرروز یکیش را بو میکنیم و بعد میخوریم تا آخرینش که سمبل صلح کنار برود : ما به خود صلح برسیم . مثل حلاج که در خانه ی زینت الملک قوام دیدمش و توی چشمهایش که نگاه کردم گفت : من به حق رسیدم . حق پیشکش حلاج ... ما  فعلن دخترکان جوانیم و خراب زیتون ...

/ 1 نظر / 16 بازدید
aida

[زبان][عینک]