آماده شده بود خانوم دوبوآر ، آقای سارتر را که دید 

و آقای سارتر ، که دوبوآر را دید

رساله ی عشق افلاطون را پست مدرنوار مینویسیم  و اسمش را میگذاریم رساله ی عشقِ ِ ؟ .

و اینبار نه در یونان که در ؟ .

و نه با می ، که با ؟ ...

که با می .

/ 7 نظر / 11 بازدید
آزاد

جواد ضحاک را کشتند . همان هایی که خبرنگار سر می برند ، مکتب می سوزانند ، اسید می پاشند و سرزمین ویران می کنند اینبار ضحاک را به قتل رساندند. ضحاک ، رئیس شورای ولایتی بامیان ، بامیانی که مردمانش به ناچار سرک ها را کاهگل کردند و چراغ شبانه شان ، ماه تابان شد . بامیان ، زادگاه بودایی که از شرم فروریخت باز باید مرگ ضحاک را به عزا بنشیند ! چرا که طالبان افغان، تحمل پذیرش انسانهایی که از قوم “وزین پشتون” نیستند را ندارد . چشمه ریگی | http://blog.cheshmehregi.com

نیما

هنگامی كه امید می میرد، هنگامی كه می بینی كمترین امكان امیدوار بودن را از دست داده ای فضای خالی را با رؤیا و اندیشه های كوچكِ بچگانه و داستانها پر می كنی تا بتوانی به زندگی ادامه بدهی. سارتر

حسین

میگم پیاده ای ،سوار شو ؛نه این طراز کار شاعران نبوده است

بهار

سلام مطالبت فوق العادس. میخواستم اجازه بگیرم گاهی اوقات از بعضیاشون تو وبم استفاده کنم تازه وبلاگ درست کردم. میخوام از عشق بنویسم. از خودمو نامزدم. خاطرات چند سال دوستی و بعد نامزدی... بدون هیچ محدودیتی مینویسم. سر بزن بهم

بهار

سلام مطالبت فوق العادس. میخواستم اجازه بگیرم گاهی اوقات از بعضیاشون تو وبم استفاده کنم تازه وبلاگ درست کردم. میخوام از عشق بنویسم. از خودمو نامزدم. خاطرات چند سال دوستی و بعد نامزدی... بدون هیچ محدودیتی مینویسم. سر بزن بهم

kakero

به همه عشق بورز،به تعداد کمی اعتماد کن و به هیچ کس بدی نکن

زهره

آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه؟ تو آیا با شقایق بوده‌ای گاهی؟ نشستی پای اشکِ شمعِ گریان تا سحر یک شب؟ تو آیا قاصدک‌های رها را دیده‌ای هرگز، که از شرم نبود شاد‌پیغامی، میان کوچه‌ها سرگشته می‌چرخند؟ نپرسیدی چرا وقتی که یاسی، عطر خود تقدیم باغی می‌کند چیزی نمی‌خواهد و چشمان تو آیا سوره‌ای از این کتاب هستی زیبا، تلاوت کرده با تدبیر؟ تو از خورشید پرسیدی، چرا بی‌منت و با مهر می‌تابد؟ تو رمز عاشقی، از بال پروانه، میان شعله‌های شمع، پرسیدی؟ تو آیا در شبی، با کرم شب‌تابی سخن گفتی از او پرسیده‌ای راز هدایت، در شبی تاریک؟ تو آیا، یاکریمی دیده‌ای در آشیان، بی‌عشق بنشیند؟ تو ماه آسمان را دیده‌ای، رخ از نگاه عاشقان نیمه‌شب‌ها بربتاباند؟ تو آیا دیده‌ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل؟ و گلبرگ گلی، عطر خودش، پنهان کند، از ساحت باغی؟ تو آیا خوانده‌ای با بلبلان، آواز آزادی؟ تو آیا هیچ می‌دانی، اگر عاشق نباشی، مرده‌ای در خویش؟ نمی‌دانی که گاهی، شانه‌ای، دستی، کلامی را نمی‌یابی ولیکن سینه‌ات لبریز از عشق است… تو پرسیدی شبی، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را؟ جواب چشمک یک از هزاران اخترِ آسمان را، داده‌ای آیا ؟ ببی