( 2 )

 

پارسال ... :

حالا تو بخواهی یا نه ، قربانیت میشوم ! استغفرالله ، اگر من هم اسماعیل بودم و جدای از تمام فرضیات و انتزاعات خدا را میدیدم و البته اگر پسر هم داشتم قربانی کردن که سهل است ، دختر هم داشتم قربانی میکردم !

قربانیت که شدم ، گوشتم را نده به کمیته ی امام ، غذا هم درست نکن ، غذا نیم ساعته تمام میشود ، کمیته ی امام یک ربع یا کمتر ، اگر بسوزانیش و خاکسترم را بریزی توی گلدان کنار میز مطالعه ات شرمنده ات میشوم تماما. گمانم گوشت تنم بوی عود بدهد !

دو حالت دارد ، یا تا فردا هردویمان عرفه میرویم ، از آن خدای تو ، نه خدای خودمها ، خیلی چیزها میخواهم، اگر نشد من کارد تیز تقدیمت میکنم ، گردنم را جلوترش ...

دو حالت دارد باز ، یا تو میشوی ابراهیم و کاردت نمیبرد یا من میشوم گوسفند و تمام میکنم !

تمام نشدم ، ایندفعه یک حالت بیشتر نمیماند ، باز صبر میکنم تا عرفه ی دیگر ...

 

 

/ 30 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی

محمد جان! / من هم دوست دارم اين سالها زودتر سپری شوند!!!

علی

سلام! / ... / به قول گيوتين آنقدر حواس پرت شده ام که شکسته هم می نويسم! / چه برسد به تاريخ!!!‌/ ... راستی دوست عزيز!‌/ ... / نوشته های قبلی را به اختيار خودم پاک می کردم! / اين يکی را بايد پاک کنم! / ... / کلی حرف دارم برايش / ... / می خواهم برايت بگويم! / اينجا می شنوی يا توی کامنت های آنجا؟ / ...... ع.ش

Virus

در جزيره اي زيبا تمام حواس , زندگي ميکردند, شادي , غم , غرور , عشق و ... روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زيره آب خواهد رفت.همه ساکنين جزيره قايقهايشان را اماده و جزيره را ترک کردن. وقتي جزيره به زيره آب رفت ,عشق از ثروت که قايقي با شکوه داشت کمک خواست و گفت:(آيا ميتونم با تو همسفر شوم؟) ثروت گفت: نه من مقدار زيادي طلا و نقره دارم و جايي براي تو ندارم. عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکاني امن بود کمک خواست. غرور گفت: نه چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد. غم در نزديکي عشق بود.پس عشق به او گفت:(اجازه بده که با تو بيايم) غم با صداي حزن الود گفت: آه من خيلي ناراحتم ,و احتياج دارم تنها باشم. عشق سراغ شادي رفت و او را صدا زد,اما او انقدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را نشنيد. آب هر لحظه بالاتر ميامد وعشق ديگر نااميد شد, که ناگهان صدايي سالخورده گفت من تو را خواهم برد. عشق از خوشحالي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع سوار قايق شد. وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر به گردن پيرمرد حق دارد. عشق نزد علم رفت و گفت ان پيرمرد کي بود که ج

علی

بذار برات راحت بگم! / بدون ِ تشويش قلم و وزن و آهنگ کلام! / راحت بگم که خود ما آدما نمی خوايم خودمون باشيم / نه خودمون ها / ديگران خودشون نباشن! / تو نمی ذاری من خودم باشم / و من نمی ذارم تو ! / بابا اگه من پليدم / (‌حالا در راستای اين پليدی برای مثال خوب شعر می گم يا فيلسوفم يا مهندس ) / چرا بايد ازم بعيد باشه اين صفت؟ / چرا نباید اگه یه مقاله درمورد زن می نویسم یا فمینیستم یا ... / نگاهم به زن با مقاله م فرق نداشته باشه؟ / (‌ما که اینها رو می دونیم و حتا توی دامنه های مختلف تجربه کردیم چرا باورشون نمی کنیم؟ / )>>>> ادامه

علی

/در مورد زمينی بودن بايد بگم تو راست می گی بايد زمينی ودنمون رو حفظ کنیم ... / و اين هم اعتقاد دارم که در ضمن نبايد توی اين قضيه افراط يا گستاخی کنيم / اما آيا درسته بيخود خودمون رو بچسبونيم به شاخ آسمون؟ / ... / می دونی ماها چرا يه عاشقانه يا يه قطعه ی ادبی می خونيم ذوق می کنيم ؟‌/ چون به قول تاگور فانوس هامون رو می خوايم بذاريم پشتمون! / روی کولمون!/ .. / توی کودوم واقعيتی من و فلانی می ريم کافی شاپ و مدام از عشق و عاطفه حرف می زنيم و اون بدون شکر می خوره قهوه شو يا من با شکر!؟ و اینا مهم می شه و قشنگ!؟ / توی کودوم واقعیتی وایسادن زیر بارون قشنگه؟ اونم وقتی که عجله داری و ماشین نداری یا تاکسی گیر نمی آد؟ / برای خودت احتمالا خيلی پيش اومده که يا حرفا به دعوا کشيده يا تلخی ِ بعضی واقعيت ها همه چی رو خراب کرده! / ... / به همون خرابی ِ زنده گی های واقعی ِ‌هرکدوممون! / ..... ع.ش

lk

ابله به قياس مغز فندقی تو بهش گفتم معما/ تا حالا چيزی به اسم کنايه به گوشت خورده؟

.......

زنگ تفريح خدا انتخاب مرده بعدی از لای آدمهاست وقتی دارند آخری را می تپانند توی خاک ---- قطب شمال نه پنگوئن دارد نه خرس قطبی قطب شمال پر است از مستند سازهای علاف که از هم فيلم ميگيرند ---- روزهای بارانی خدا گيج ميشود يادش ميرود کی رفت زير کدام چتر ---- قطب شمال جايی است توی اتاق جديدم، به يک فاصله از تخت و در و پنجره که آن را دور از چشم آموندسن يک بار وقتی کف اتاق دراز شده بودم کشف کردم --- قرار ما هم زير چتر تو توی قطب شمال من کنار بيلبورد کوکا کولا

.......

من از آدمهاي خوشرنگ خوشم نمي آيد از اين برنامه هاي سياه سفيد هم كه هيتلر را وقتي دارد داد و فرياد ميكند نشان ميدهد چیزهایی دستگیرم میشود شايد بشود گفت من نژادپرستم ---- از من نژاد پرست تر هم پيدا ميشود آدمهايي كه از تنهايي و آدمهاي تنها ميترسند دو به دو مينشينند كنار هم و دنيا را تنگ تر ميكنند براي همه به جز خودشان تازگيها هم آلودگي هوا را لولو کرده اند برای آدمهای تنها گيرم كه تك سرنشين هم باشد ماشين آدم تنها آدم تنها كجا را دارد برود؟ ---- سوتفاهم هم نشود تنهایی نه آن حس قشنگ دخترهای یک و نیم متری مایه دار است نه لذتی که پسر کتاب خوانده از با خودش بودن میبرد تنهایی حس آدمهای معمولی است به دور و بری هایشان وقتی توی پارکینگ دوست دخترشان یکی را میکشند بعد میفهمند چقدر معمولیند آدمهای توی فیلمها نگران میشوند نکند دارند توی فیلمی چیزی بازی میکنند

.......

يادم نيست از درخت ممنوع چيزی کش رفتيم يا فرشته ای را در درياچه شير ديد زديم --- فرود آمدن چکش طلايی خدا و پايان دادرسی را ولی خوب يادم هست --- فردا شبش من در شکم مادرت بودم و تو در شکم مادرم --- چقدر دلم برايت تنگ شده.

.......

آدما دو دسته اند: يا مثل منن يا مثل تو.. کی بود سوال داشت؟