لوران / سنت لوران

 کلاس یک ربع دیگر شروع میشود . متروی سنت لوران پیاده میشوم و حدود یکربعی پیاده روی هست . اتوبوس می ایستد  به سمت شمال. هوا عالیست و خیلی وقت هست ، که هوا عالی نبوده . یعنی  اگر هم بوده هم خورشید بوده ، باد هم بوده ، اینطور نبوده که نم نم باران بزند و باد نیاید که آدم را هل بدهد به جلو و عجله بیندازد به جان آدم که بی توجه به اطراف ، به مقصد برسد . کللن مسیر ، بهتر از مقصد است . کللن ولی نه جزئن. پس ، اتوبوس میرود و من سوار نمیشوم . خیابانهای خیس ،  صدای ماشینها که از دور میآیند ، با آبهای مچاله شده ی  کف خیابان همآغوشی میکنند و بعد میروند . صدای خوبیست . انگار میگوید ، همه چیز جریان دارد . روان است . میآید ، میرود ، میآید ، میرود . تکرار این صدا را دوست دارم . مخصوصن خیابان که دو طرفه هم باشد  ، از دو طرف ، گوشهایم ، ناز میشوند . دستهای در جیب و شُل شُل راه میروم سنت لوران را به سمت شمال . هوا عالیست

.

دانه های ریز باران بعد از 5 دقیقه ای کل صورتم را خیس میکنند . صدایم میکنی . می ایستم . برمیگردم . نگاهم میکنی ، بعد باز نگاهم میکنی و میگویی زیر باران ، قشنگتری . برمیگردم . کسی نیست . زیر باران ، قشنگترم . باران ،شل میبارد ، من شُل ، راه میروم . عجب عصر خوبیست . رستوارانها هپی اور شروع میکنند . یعنی آدمها پول که کمتر بدهند ، خوشحال میشوند

.

از سمت راست خیابان راه میروم . چراغهای قرمز هم انگار متوجه این لذت آرام من میشوند . نگهم نمیدارند . نرسیده بهشان ، سبز میشوند . فری کافی ؟ میپرسد . دم مغازه ایستاده و با لبخند از ره گذرها میپرسد : فری کافی ؟ میل ندارم . هوا خوب است . دمایم هم خوب است . تنکس . میروم

.

میرسم به این رستوران پرتغالی یا پرتقالی . جانو یا یانو . از پشت شیشه نگاه میکنم . دو سه نفری نشسته اند . هنوز زود است . صف نیست . نگاهم به آن صندلیهای تهی میافتد . انگار ما نشسته بودیم . یعنی من دیدمت . دیدمم . بعد ساعت  نه بود ، بعد ساعت دوازده شد . بعد ، یادم نیست گرم ِ حرف بودم یا گرم بودم ، فقط یکهو دیدم هیچکس نیست و دارند کف رستوران را تی میکشند . خنده ام گرفت . مثل این فیلمها بود . چون بعضی وقتها آدم هی ساعتش را نگاه میکند که تمام شود . بعضی وقتها هم ساعت آدم را نگاه میکند که تمامت کند .یادم هست ، آخرین لحظه ای که به اطراف توجه کرده بودم ، پر از آدم بود . الان هیچکس نبود . در فاصله ی این دولحظه ، هوا خوب بود . بعدش هم هوا خوب بود . شاید باران میآمد . یا نمیآمد . ولی یادم هست ، خیابانها مرطوب بود

.

سپتامبر بود . الان آوریل است . خیابانها هم خیس است . رستوران هست . میزِ ِ تهی خالیست

 

.

تلفن زنگ میخورد : ور آر یو ؟ کلاس شروع شده . میخواهیم ورزش کنیم ، نمیشود از این هوا دل کند . راه میروم . هی نفس عمیق میکشم . ریه هایم شادی میکنند . حالا ، یکربع دیر برسم هم طوری نمیشود . شماره ی ساختمان را اشتباهی مینویسم . میپیچم دست چپ . به خیالم ، 420 است ولی 10 است . 10 سر پیچ است . خیابانها خیلی شلوغ نیست ، تا 420 خیلی راه است . قدمهایم تندتر میشوند . هرچه میروم ، نمیرسم . برمیگردم . زنگ میزنم . اشتباهم را میفهمم . برمیگردم . خیابانهای فرق دار . دیوارهای پر نوشته . چندتا دیوار پرنوشته ی رنگی دیده ام و رد شده ام ؟ احساس عدم تعلق میکنم . تعلق به پاهایم . عدم تعلق به غیر پاهایم . پله ها را بالا میروم . به نظر ساده میآید . نمیفهمم چرا همه خیس عرقند . شروع میکنیم میرقصیم . پاهایم درد میگیرند . از درد میخندم. اما دردش خوب است . متوجه تنبلی دو ماه پیشم میکند . کنار پنجره می ایستم استراحت کنم . هوا تاریکتر شده . انعکاس چند بعدی رنگ چراغ ماشینها روی خیسی خیابان . خیابان ، خیابان است . ولی تویش که راه بروی یکجور است ، از این بالا هم یکجور دیگر . ولی خیابان ، خیابان است .دوست دارم این صحنه را . حالا ورزش شکم . خیس خیس میشوم . هورمونهایم ترشح میشوند . انگار شاد میشوم یکهو . شادتر میشوم . میرقصیم به زبانی بیگانه . که هیچ کلامش را نمیفهمم و نمیفهمیم . حرکت ، جریان ، تکان ، هورمونهایم بیشتر ترشح میشوند . نیشم باز میماند . باران میبارد .

پنجره باز است . ما آب میخوریم ،خسته ایم ، میرقصیم

.

/ 0 نظر / 4 بازدید