تکرار

یه جایی قبلنا ، وقتی خیلی کوچیک بودم و فیلم فرانسوی میدیدم خونه ی چیز اینا

یه خانوم جوونی بود تو فیلم که نشسته بود بیرون یه کافه و قهوش رو میخورد

و به فرانسوی یه شعری میخوند که هیچی ازش نفهمیدم

امروز ، صبح خیلی زود ، از خواب بیدار شدم و زدم بیرون

و نشستم بیرون یه کافه با یه قهوه ی معطر

و کتاب قصمم با خودم بردم

و کتاب رو باز کردم : لِتقانژِ : اُژوقدویی مَ مِر اِ مُر او پُت اِتر اییِق ، ژُ نُ سِ پَ

سرم رو آوردمم بالا که قهوم را بردارم ،نگام افتاد به اونور خیابون

دیدم یه دخترکوچولویی وایساده و نگاه میکنه که :

یه خانوم جوونی هست اونور خیابون که بیرون کافه نشسته  و قهوش رو میخوره

و به فرانسوی  یه چیزی میخونه

/ 0 نظر / 10 بازدید