داری ؟

دقیقن نمیدانم چیست ولی نتیجه اش اینست که من را میکشد بیرون از آن شلوغی دوست داشتنی . تکیه میدهم به دیوار ِ نمدار . کفشهایم را در میآورم . ترکیب کف ِ پای خسته با آسفالت ِ خیس . لباسم ، کوتاهتر از آنست که بخواهم کنار دیوار ، نصفه ، بنشینم . پس ، بخشی از دخترگیم را حفظ میکنم . چقدر رنگ و چهره در این شب ِ شلوغ . سیر نمیشوم .

الف :سیگار میکشی ؟

برمیگردم ، با بی میلی نگاهش میکنم.

ب : نه ، مرسی .

الف : میشود اینجا بایستم ؟

ب : خواهش میکنم . 

چند دقیقه سکوت .

الف : آدمها را از توی دود ببین ، رنگیند ، ولی طوسیند . سیگار میکشی ؟

ب : بله ، مرسی .

الف : فقط یک نظر کلیست ها ، اما با رژ ِ لب قرمز و چشمهای مشکی و لبهای نه خندان و سیگار ، خیلی خوبتری .

ب : آدمها را از توی دود ببین ،طوسیند . ولی رنگیند . 

الف : راستش را بخواهی ، آدمها همیشه طوسیند .

ب : سکوت .

الف : چند سالت است ؟

ب : فرقی ندارد .

الف : اسمت چیست ؟

ب : فرقی ندارد .

الف : خب ، بخواهم صدایت کنم چه بگویم .

ب : هرچه دوست داری .

الف : سفید برفی .

ب : خب .

الف : لب قرمزی .

ب : خب .

الف : پیرهن کوتاه .

ب : خب .

الف : حالا فعلن که داریم حرف میزنیم ، لازم نیست صدایت کنم .

ب : خب .

الف : خیابان خاطره انگیزیست ، چند بار اینجا آمده ای ؟

ب : سیگار داری ؟

الف : بله ، بفرمایید .

الف : چند بار اینجا آمده ای ؟

ب : لطفن از عدد حرف نزنیم . کللیتر خوبتر است .

الف : آه ، بله . خیابان خاطره انگیزیست . چرا سرت پایین است ؟

ب : آسفالت را از توی دود ببین . طوسی است . بی دود هم ، طوسی است .

الف : آه ، بله . آدم تکلیفش مشخص است . آسفالت ، بوقلمون صفت نیست . تشنه ات نیست ؟

ب : نه ، مرسی .

الف : من هم همینطور .

سکوت .

الف : خیس نشوی . چتر دارم .

ب : نه مرسی . 

الف : صورتت سیاه میشود .

ب : مهم نیست .

الف : برویم زیر سایبان سیگار بکشیم ؟

ب : نه ، مرسی .

الف : آسفالت ، سیاه شد .

ب : نه آسفالت طوسیست .

الف : نگاه کن ، خیلی پررنگتر شده . تقریبن سیاه . میبینی ؟

ب : نه ، آسفالت طوسیست .

الف : خب . تنها آمده ای ؟

ب : نه .

الف : مزاحم نباشم . آن کافه را رفته ای ؟ امشب اجرای موسیقی زنده مکزیکی دارد .

ب : برویم زیر سایبان سیگار بکشیم ؟

الف : برویم . دستمال بدهم چشمهایت را پاک کنی ؟

ب : نه ، مرسی .

الف : آن یکی بار ایرلندی هم خیلی خوب است ، برگ ِ سبز . 

ب : سکوت .

الف : اینجا چه کار میکنی ؟

ب : زندگی .

الف : چند سال است ؟

ب : دو سال .

الف : راضی ای ؟

ب : خوب است .

الف : پس راضی ای ؟

ب : خوب است .

الف : چه رژِ ِ لب خوبیست . هنوز نرفته .

ب : امروز چندم است ؟

الف : یعنی از عدد حرف بزنیم ؟

خنده ام میگیرد .

ب : نه ، حرف نزنیم .

الف : یک چیزی بخوانیم .

ب : بخوانیم .

الف : گلِ گلدون ؟

ب : اوه ، نه .

الف : مرا ببوس ؟

ب : نه .

الف : ناتینگ الس مترز ؟

ب : نه .

الف : پیشنهادی داری .

ب : نه .

الف : شعر بگوییم .

ب : من شعر وزن دار بلد نیستم .

الف : بیوزن بخوانیم .

ب : سیگار داری ؟

الف :

"

 دستنوشته هایم را به تو تقدیم می کنم

 

هرکه باشی

فقط بگذار دود سیگارم را

از لابلای موهایت

وارد ریه هایم کنم

 چه‌گوارا و چمران نخواهم شد

شهریار و شاملو هم!

اما

اولین مردی خواهم شد

که دود سیگارش را از صافی دورنگ موهایت

 خواهد گذراند. " *   

 

ب :  شما با شهریار نسبت ندارید ؟

الف : نه . چطور ؟

ب : میشود مال من طولانیتر باشد ؟ سیگارش خوب بودها . مرسی .

الف : هرجور راحتی .

ب : 

1

 

کودک بودم و کودک

بازی میکند بی آنکه هیچ

از پیچ و خم عمر اندیشه کند

 

جاودانه بازی میکند که بخندد

بهارش را پاس میدارد

و سیلاب جویبار اوست

اما مرا دلخوشی هذیان بود

و به نه سالگی جان دادم

 

۲

رنج دشنه ای است که تن را زنده میدرد

و من هراسش را برتافتم

چون پرنده که تیر را

چون گیاه که آتش و کویر را

بسان یخ روی آب

 

دشنام تیره بختی و بیداد را

دل من برتافت

در زمانه ای ناپاک زیستم

زمانه ای که شادی مردمان آن بود

که برادران و خواهران خود را به فراموشی سپرند

در چاردیواری بخت محصور شدم

 

در شب خود اما خواب آسمان نیلگون را دیدم

 

به هرکار توانا بودم و به کاری توانا نبودم

میتوانستم که دل بندم اما نه چندان که باید

 

مرا آسمان و دریا و زمین به کام کشیدند

 

انسان مرا دوباره زاد

 

اینجا کسی آرمیده که زیست بی آنکه شک کند

که سپیده دم به هردم نیکوست

وان دم که مرد پنداشت که زاده شد

چرا که آفتاب هنوز میدمید

 

بهر خود و بهر دیگران خسته زیستم

اما همواره برآن بودم که شانه هایم را

و شانه های تهیدست ترین ها را رها کنم

از بار مشترکی که ما را به سوی گور میکشاند

 

به نام امید به مصاف تاریکی رفتم

 

لَختی درنگ کن و جنگل را به یاد آر

به یاد آر که چمنزار زیر آفتاب تند روشنتر است

نگاههای بی مه و بی ندامت را به یاد آر

 

هستی ام تباه شد ، هستی ات جایگزینش شد

به زنده بودن و بودن ادامه میدهیم

میل بودن و دیر پاییدن را ارج مینهیم

 

۳

آنان را که مرا کشتند از یاد میبری

آنان را که از بی مهری من نمیهراسند از یاد میبری

 

من به سان نور در اکنون توام

چون انسانی زنده که تنها روی زمین گرم میشود

تنها نام و شهامتم باقیست

نام مرا بر زبان میرانی و بهتر دم برمیآوری

به تو اعتماد داشتم ، ما گشاده دستیم

پیش میرویم و نیکبختی آتش به گذشته میزند

 

و توان ما بر همه ی چشمها جوان میشود

...

کاش زندگی کنم

تا برگ از درخت نریزد

تا دل آب بتپد

تا روز رفته باز آید

....

 الف : سیگار داری ؟

 

* از دکتر همتی

 

 

 

/ 0 نظر / 11 بازدید