با استاد صحبت میکنم میگوید وسط این پروژه نمیشود ول کنی یکسال و بروی به پای مرخصی ، یعنی اگر ول کنم دکترا بی دکترا

از آن طرف ، پیشنهاد ِ ..

دلم شور میزند

بابا مامان هم طبق معمول تصمیمات را واگذار میکنند به خودم

میماند خودم

میروم توی آینه

آیا من متعلق به دکترای ریاضیم ؟

آیا من متعلق به فیلمم ؟

آیا من متعلق به ... ؟

آیا عشقم چیست ؟

یک چرخ میزنم

تلفن زنگ میخورد

دو روز دیگر وقت مانده تا جواب بدهم

آیا من متعلق به کجای این زمینم ؟

متعلق به کدام عشق ؟

کدام نگاه ؟

یک شعری بود میگفت: هزار کاکلی شاد در چشمان تو

هزار قناری خاموش در گلوی من

حالا توی این دل من ، انگار هزاران پرنده بال میزند

و هرچه راه میروم یا لبخند میزنم

هیچ فایده ندارد

سوال مهمیست :

من متعلق به کجای این زمینم ؟

کدام تصمیم ؟ کدام راه ؟

این دقیقن خودِاختیار است ...

و من یاد گرفته بودم که همه چیز جبریست

و

این پرنده ها در این دل ِ من ...

قرار ندارند ... 

کاکلی ها و قناری ها ، به هم پیچیده اند ...

 

 

/ 1 نظر / 18 بازدید
امیر

ای کاش عشق را زبان سخن بود یکبار با همه توانم در فهمیدن خواسته هام غوطه ور شدم. از همه زاویه ای نگاهش کردم. در حد امکانم. تصمیمم رو یک بار برا همیشه گرفتم و آمدم امریکا برا دکترا و استاد شدن. غافل از اینکه زمان، تجربه و محیط کمتر از ۶ ماه همه چیز رو در ذهنم عوض میکنه! عشق مگر چراغ بدست راه رو نشان بده و تو تنها وظیفه ات تصمیم گرفتن و انتخاب کردن در اندازه دانش اته. نقطه چینها رو بعدا روزی برعکس وصل میکنی.